تلفن تماس : 82233260

پيرزن نادان و مرحوم كلاغ


11 اسفند 1396 66 بازدید

يكي بود يكي نبود. انتهاي يك كوچه تنگ و تاريك پيرزني بود كه در يك آپارتمان چند طبقه خانه­اي داشت، به اندازه يك غربيل. اتاقي داشت، به اندازه يك قوطي كبريت. داخل خانه درختي داشت به اندازه چوب جارو، البته توي گلدان. پيرزن يك شب شامش را خورده بود كه ديد باد سردي مي­آيد و تن­ش مور مور مي­شود. رختخوابش را انداخت تا بخوابد. هنوز چشم روی هم نگذاشته بود كه ديد صداي در­ مي­آيد. شمع را برداشت و رفت در را باز كرد. ديد يك گنجشك است. گنجشك  به پيرزن گفت: «امشب هوا سرد است. باد مي­آيد. من هم جايي ندارم. بگذار امشب پهلوي تو بمانم، صبح كه آفتاب زد مي­پرم و مي­روم، وگرنه بايد امشب توي پارك بخوابم و احتمال دارد مرا به عنوان يك گنجشك معتاد خياباني بگيرند.» پيرزن دلش به حال گنجشك سوخت و گفت: «خيلي خوب، بيا تو، برو روي تاقچه بخواب، دودی هم از اطرافت در نيايد.» گنجشك را خواباند و خودش رفت توي رختخواب.

هنوز چشمهايش گرم نشده بود كه ديد باز در مي­زنند. در را باز كرد. ديد يك خر است. خر گفت: «امشب هوا سرد است، باد هم مي­آيد. من جايي ندارم كه سرم را بگذارم. می‌ترسم توی خیابان بمانم و رفیقان ناباب از خر بودن و سادگی من سوءاستفاده کنند و مرا معتاد کنند. اجازه بده امشب توي خانه­ تو بمانم. صبح زود پيش از طلوع خورشيد مي­روم پی كارم.»

پيرزن دلش به حال خر سوخت و گفت: «خيلي خوب، برو يك گوشه­اي بگير بخواب. فقط مواظب گنجشک باش. زیادی به او نزدیک نشو. اگر هم چیزی داد، امتحانش نکن.» خر گفت: «ما آن‌قدرها هم خر نيستيم. خودمان حالي­مان مي­شود.» پيرزن خر را خواباند و خودش هم خوابيد. باز ديد در مي­زنند. گفت: «كيه؟» و رفت دم در. ديد يك مرغ است. مرغ گفت: «خانم محترم، امشب باد مي­آيد. بگذار امشب اينجا بخوابم، كه اگر بيرون باشم با اين قيمت سرسام‌آور مرغ تا صبح معتادان محترم مرا به یک رستوران می‌فروشند و احتمال دارد صبح سوخاري يا كنتاكي از خواب بیدار شوم. صبح زود صداي خروس كه درآمد پا مي­شوم و می‌روم.» پيرزن گفت: «خيلي خوب، برو كنج اتاق بگير بخواب. مواظب باش خروس­هاي محل را زابه‌راه نكني.» پيرزن رفت بخوابد كه ديد دوباره در مي­زنند. شمع را برداشت و رفت دم در. ديد يك سگ است. گفت: «چه مي‌گويي؟» سگ گفت: «امشب هوا سرد است، من هم خانه و لانه­اي ندارم كه به آن پناه ببرم. مثل سگ از این می‌ترسم که توي خيابان، موش­ها و گربه­ها معتادم ­كنند. بگذار امشب اينجا بمانم. فردا به محض شنيدن بوق اولين قطار مترو راه مي­افتم و مي­روم سر كارم.» پيرزن دلش به حال او هم سوخت و كنار خر خواباندش. گفت: «بگير بخواب و به پاچه بقيه هم كاري نداشته باش» و رفت خوابيد. تازه چشم­هايش گرم خواب شده بود كه ديد دوباره صداي در مي­آيد. رفت در را باز كرد. ديد يك كلاغ است. كلاغ گفت: «پيرزن امشب هوا سرد است. من هم جاي درست و حسابي ندارم. فکر نکنی من معتاد هستم. من فقط رنگ لباسم به رنگ خاکستر است وگرنه هنوز خاکسترنشین نشده‌ام.  اگر اجازه... .»

پيرزن نگذاشت حرف كلاغ تمام شود و در را بست. كلاغ گفت: «پيرزن نادان! اول مي­گذاشتي كلامم منعقد شود، بعد به بن بست مي­رسيدي. حالا اگر اهل گفتمان هستي، بگو ببينم چرا همه موجود را راه دادي، نوبت كه به ما رسيد، آسمان تپيد؟»

پيرزن گفت: «اولاً پيرزن خودتي و جد و آبادت! با يك خانوم محترم كم سن و سال اين جوري صحبت نمي­كنند. دوماً از قديم گفته­اند، كلاغ زيادي قارقار مي‌كند و پته آدم را روي آب مي­ريزد. سوماً ديدم اگر به كارم ادامه بدهم حتما نويسنده تا صبح همين ­طور حيوانات جورواجور را به خانه من مي­فرستد و اصلاً متوجه نيست كه خانه من اندازه غربيل است. چهارماً گفتمان و اين حرف­ها مال قدیم بود، دير رسيدي. پنجماً از قديم گفته­اند كلاغه به خونه­اش نرسيد و اينجا ضمير شين به من برمي­گردد. يعني به خانه من نرسيد. ششماً تو از ریخت و قیافه‌ات معلوم است که معتاد کارتن‌خواب هستی و پشیزی توی جیب نداری. بهتر است بروی کس دیگری را سیاه کنی. ما خودمان زغال فروشیم. هفتماً اصلاً خوشم آمده بي‌دليل راهت ندهم. كدام كار اين شهر دليل دارد كه  اين دومي­اش باشد؟»

پيرزن اين­ها را گفت و رفت خوابيد و اتفاقاً كلاغ هم، همان­جا از خماری و سرما خشكش زد و افتاد و مرد.

پيرزن صبح كه از خواب بيدار شد، ديد خانه­اش شده بازار شام. گنجشك، بساط سیخ و سنگ به راه انداخته. مرغ، تمام خروس­هاي محل را جمع كرده پشت پنجره. خر، خر شده و نشسته وردست گنجشک به کشیدن چیز. سگ، پاچه همه را گرفته و می‌خواهد همه مواد را یک‌جا خودش مصرف کند و همه همسايه­ها هم ريخته­اند پشت در كه «اين چه وضعي است، اين به دور از اخلاق آپارتمان­نشيني است، بو کل ساختمان را برداشته، زودتر اين وضعيت را رفع و رجوع كنيد.» پيرزن اول رفت سراغ گنجشك، گفت: «پاشو برو بيرون كه صبح شده.» گنجشك گفت: «من كه اعتیاد مي­كنم برات، سیخ و سنگ بساط مي­كنم برات، بذارم برم؟» پيرزن كمي فكر كرد و ديد، بد هم نمي­گويد. می‌تواند با کمک گنجشک خانه را بکند شیره‌کش خانه، عایداتش هم خوب است. گفت: « نه، تو بمان.» رفت سراغ خر، گفت: «زود جل‌وپلاست را جمع كن و برو بيرون.» خر گفت: «من كه عر و عر مي­كنم برات، پشكل تر مي­كنم برات، بذارم برم؟» پيرزن فكری كرد و گفت: « ساده گیر آورده‌ای؟ پشکل تر به چه دردم می‌خورد؟» خر گفت: «مگر نشنیده‌اید که 95 درصد وزن خالص مواد مخدر از پشگل تشکیل شده؟ حتی در توتون قلیان هم پشگل می‌ریزند تا بیشتر دود کند.» پیرزن فکری کرد و گفت: «تو هم بمان.» رفت سراغ مرغ و گفت :« پاشو برو بيرون تا حالا 40 تا خروس خواندند» مرغ گفت:«من كه قد و قد مي­كنم برات، هر كاري شد مي­كنم برات، بذارم برم؟» پيرزن فكري كرد و ديد هم می‌تواند وردست خوبی باشد و به آب و جاروی خانه کمک کند و هم مي­تواند در مواقع نشئگی به عنوان يك مسئله فلسفي عمیق در مورد آغاز پيدايش مرغ و تخم‌مرغ بر رويش عمیق شود. پيرزن گفت: «نه، تو هم بمان.» آخر آمد سراغ سگ. گفت: «حداقل تو پاشو برو بيرون، تا حالا بیست تا مترو رفته و برگشته.» سگ گفت: «من كه واق و واق می‌کنم برات، دزد رو بي‌دماغ مي­كنم برات، بذارم برم؟» پيرزن فكری كرد و گفت: «آخه دزد می‌آید توی خانه من چه کار؟» سگ اطرافش را پایید و گفت: « حالا دزد نمی‌آید، قبول. ولی شما یک نفر را برای برقراری نظم و امنیت مکانت نمی‌خواهی؟ احتمال دارد هزار تا آدم ناجور بین معتادها پیدا شود؟» پیرزن فکری کرد و ديد توي اين شهر بي در و پيكری که روزانه صدها پيرزن را خفه مي­كنند و اموال‌شان را به سرقت مي­برند و تنها چند تايش در جرايد منعكس مي شود، به این زبان بسته بیشتر نیاز دارد، گفت: «جهت احتياط تو هم بمان.» همه آنجا ماندند و كارهاي پيرزن را راست و ريس كردند و دور هم از اعتیاد لذت بردند.

 اما قصه ما به سر نرسيد، چون اعتراض همسايه­ها همچنان ادامه داشت و پلیس آمد و خانه پیرزن را جمع کرد و خودش را هم فرستاد کمپ ترک اعتیاد.

حیوانات هم سر سياه زمستان آواره شدند. گنجشك، خياباني شد و مورد سوء‌استفاده فروشندگان مواد مخدر قرار گرفت. خر، كارتن‌خواب شد و از طرف اداره مبارزه با خودرو­هاي فرسوده جمع­آوري و اوراق شد. مرغ به دو صورت كنتاكي و سوخاري توسط يك فيلسوف سرشناس ميل شد. سگ هم در حالي كه دچار بحران هويت و ياس فلسفي شده بود، به صورت مخفيانه وارد مترو شد و خود را زير قطار انداخت. ولي از آنجا كه تمام سگ­ها هفت جان دارند، اكنون با شش جان باقي‌مانده در کمپ ترک اعتیاد به سر مي­برد. قصه ما به سر رسيد و در اين ميان خوشا به حال مرحوم كلاغ كه از اول به خانه­اش نرسيد.

حالا باز هم بیایید و فقط از روی ظاهر افراد قضاوت کنید.

علیرضا لبش/

شاعر، نویسنده، پژوهشگر و طنزپرداز

نظرات کاربران 0 نظر